یاسمنیاسمن، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
حسينحسين، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره

كوچولوهاي شيرين من

مادرانه

خانم کوچولوی مامان ... میدونی خیلی دوستت دارم؟؟؟ اندازه اشو حتی فرشته های آسمون نمیدونن....اگه نفس میکشم زندگی میکنم برای تو دختر نازمه....همه زندگی من هستی.... مرواریدای کوچولوت دارن تند تند در میآن...امروز صبح یکی دیگه اشو دیدم....ایشالله همیشه همینجوری سلامت باشی.... اینو بدون مامانی عاشقته........   ...
3 اسفند 1391

تولد 1 سالگی یاسمن خانم

روز جمعه  همین هفته مامانم و بابام  برام تولد گرفتن...خیلی دختر خوبی بودم کلی رقصیدم و خندیدم... بادکنک بازی کردم...هدیه هایی که مهمونا برام اورده بودن رو از رومیز بر میداشتم و باهاشون بازی میکردم....ولی آخراش یکم خسته شدم...کادو ها رو که باز کردن ... بعدش شیر خوردم و 1 ساعت خوابیدم....عکسامو توو ادامه مطلب ببینین....     این کارت دعوت مهمونا... . اینم عکسای زنبور کوچولو ...
3 اسفند 1391

سفر کربلا

این اولین سفر من به کربلا بود...طولانی بود اما خدارو شکر مریض نشدم...مامانی و بابایی خیلی مواظبم بودن...فقط بخاطر دندون در اوردنم یکم درد کشیدم...راستی من دیگه خوب خوب میتونم راه برم....هورا....بخاطر همین مامانی همش دنبالمه...خب اخه باید به همه جا سرک بکشم دیگه... اگه دوست دارین عکسامو توو ادامه مطلب ببینین.... در فرودگاه منتظر تحویل بار.... داخل هواپیما...اونقدر دخمل خوبی بودم اصلا گریه نکردم...کلی بازی کردم بعدش هم خوابم برد...   بابابزرگم اومده بود دنبالمون توو فرودگاه..بعدش رفتیم رستوران شام خوردیم و رفتیم هتل خوابیدیم...صبح زود رفتیم نجف زیارت امام علی...من با بابابزرگم رفتم زیار...
23 بهمن 1391

کلید برق

امروز صبح مهمون داشتیم با صدای مهمون از خواب بلند شدم....اما من هنوز خوابم میاد آخه.... بازی با کلید برق رو توو ادامه مطلب ببینین..... خب حالا چیکار کنم؟؟؟ اهان... روشن  خاموش  روشن  خاموش ...
9 دی 1391

واکسن 1سالگی

اینجا با بابام دارم میرم واکسن بزنم...میگن درد نداره اما من حرفاشونو باور نمیکنم... پشت در اتاق واکسن منتظرم تا نوبتم بشه...دوستم خیلی دردش اومده..گریه میکنه...   گریه نداره که... ...
9 دی 1391